تبلیغات
الف - شمه ای از اخلاق امام صادق(ع)

الف
گفتم که الف ،گفت دگر؟گفتم هیچ. در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

تبادل لینک اتوماتیک

  • ملا محسن فیض كاشانى
    ابن طلحه مى گوید: (939) وى از بزرگان و سادات اهل بیت است . صاحب علوم كثیر، عبادت فراوان ، اوراد دائم زهد آشكار و تلاوت بسیار، معانى قرآن كریم را بدقت بررسى و از اقیانوس قرآن گوهرهاى ارزنده را استخراج مى كرد و نتایج شگفتى به دست مى آورد و اوقاتش را به انجام طاعات گوناگون تقسیم مى كرد به گونه اى كه از خود در آن باره حساب مى كشید. دیدنش انسان را به یاد آخرت مى انداخت و شنیدن سخنش باعث پارسایى در دنیا مى شد. نتیجه پیروى از رهنمودهایش بهشت بود، نور جمالش ‍ گواهى مى داد كه او از سلاله نبوت است و پاكیزگى اعمالش روشن مى ساخت كه او از دودمان رسالت است . گروهى از بزرگان مذاهب و دانشمندان برجسته آنها مانند یحیى بن سعید انصارى ، ابن جریح ، مالك بن انس ، ثورى ، ابن عیینه ، ابوحنیفه ، شعبه ، ایوب سجستانى و دیگران از او حدیث نقل كرده اند و از دانشش بهره جسته اند. و این بهره مندى از او را براى خود منقبتى دانسته و باعث شرف و فضیلت خویش شمرده اند.

    مى گوید: او چندین لقب دارد كه مشهورتر از همه صادق است و از جمله آنها صابر، فاضل و طاهر مى باشد.

    امّا مناقب و صفات آن حضرت بیش از حد شمار است و عقل و فهم شخص آگاه و بصیر درباره انواع مناقبش حیران است تا آن جا كه علوم سرشارى كه به خاطر تقواى زیاد بر قلبش جارى بود، همه احكامى را كه علل آنها براى كسى قابل درك نیست و علومى را كه عقول از احاطه به حكم آنها قاصر است به او نسبت داده و از وى روایت كرده اند. گویند كتاب جفرى كه در مغرب به پسران عبدالمؤ من به ارث رسیده ، از جمله سخنان اوست . براستى كه این خود منقبتى والا و در مقام فضایل ، مرتبه بلندى است .

    ابن ابى حازم گوید: من در خدمت جعفر بن محمّد علیه السلام بودم ناگاه دربانش آمد و گفت سفیان ثورى پشت در است ، فرمود: بگو بیاید. سفیان وارد شد، جعفر بن محمّد علیه السلام فرمود: اى سفیان تو كسى هستى كه پادشاه در جستجوى تو است و من از پادشاه بر حذرم ، بلند شو و از منزل محترمانه بیرون برو. سفیان عرض كرد: یك حدیث بفرمایید تا بشنوم و برخیزم . جعفر بن محمّد علیه السلام فرمود: ((پدرم از قول جدم براى من نقل كرد كه رسول خدا صلى اللّه علیه و اله فرمود: كسى كه خداوند به او نعمتى داده ، باید خدا را حمد و سپاس گوید و هر كه دیرتر روزى اش را رساند، باید از خداوند طلب آمرزشى كند و هر كه به او اندوهى رسید، باید بگوید: (( لا حول و لا قوة الا باللّه (العلى العظیم ) )) . همین كه سفیان بلند شد، جعفر بن محمّد فرمود: سفیان این سه را فراگیر كه بسیار مهم است .

    سفیان مى گوید: بر جعفر بن محمّد علیه السلام وارد شدم در حالى كه جامه اى از خز سیاه بر تن و عبایى از خز بر دوش داشت . با تعجب به آن حضرت نگاه مى كردم ! فرمود: ((اى ثورى ! چه شده است كه به ما نگاه مى كنى شاید تو از لباس ما در شگفتى ؟ عرض كردم : یابن رسول اللّه این لباس شما و پدرانتان نیست ، فرمود: اى ثورى ! آنها در زمان تنگدستى و نیازمندى بودند، به مقدار تنگدستى و نیازمندیشان عمل مى كردند و امروز هنگام فراوانى نعمت است . آنگاه آستین جامه را پس زد، زیر آن جامه پشمینه سفیدى نمودار شد كه دامن و آستینش از دامن و آستین لباس رویى كوتاهتر بود، فرمود: اى ثورى ! این لباس زیر را براى خداى تعالى و این لباس ‍ رویى را براى شما پوشیده ایم . آنچه براى خداست پنهان داشته ایم و آنچه براى شماست آشكار كرده ایم .))

    هیاج بن بسطام مى گوید: جعفر بن محمّد علیه السلام بقدرى دیگران را اطعام مى كرد كه براى خانواده خویش چیزى نمى ماند و همواره مى فرمود: ((كار نیك به كمال نمى رسد مگر به سه چیز: تاءخیر نینداختن ، كوچك شمردن و پنهان داشتن .))(940)

    از عمرو بن ابى مقدام نقل شده كه مى گوید: من هر وقت به سیماى جعفر بن محمّد علیه السلام مى نگریستم ، مى فهمیدم كه او از دودمان نبوت است .

    برذون بن شبیب نهدى كه اسم اصلى اش جعفر بود مى گوید: از جعفر بن محمّد علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: ((درباره ما همان حقى را رعایت كنید كه عبد صالح - حضرت خضر - درباره یتیمان رعایت كرد كه پدر و مادرشان صالح بودند.))

    از صالح بن اسود نقل شده كه مى گوید: از جعفر بن محمّد صلى اللّه علیه و اله شنیدم كه مى گفت : ((از من بپرسید پیش از آن كه مرا نیایید زیرا هیچ كس بعد از من براى شما چون من حدیث نخواهد گفت .))

    میان جعفر بن محمّد علیه السلام و عبداللّه بن حسن در اول روز سخنى رد و بدل شد و عبداللّه بن حسن با امام به درشتى سخن گفت . بعد كه جدا شدند و راهى مسجد گشتند، جلو مسجد به هم رسیدند. ابوعبداللّه جعفر بن محمّد علیه السلام رو به عبداللّه بن حسن كرد و فرمود: امروز را چگونه گذراندى اى ابا محمّد؟ وى مثل یك آدم عصبانى جواب داد: خوب . فرمود: اى ابا محمّد! آیا مى دانى كه صله رحم حساب را سبك مى كند؟ عبداللّه گفت : تو همواره چیزى مى گویى كه من نمى فهمم ! فرمود: بنابراین براى تو قرآن مى خوانم ، گفت : آن را بگو! فرمود: بسیار خوب ، گفت : پس ‍ بگو! این آیه را تلاوت كرد: (( والذین یصلون مآ امر اللّه به ان یوصل و یخشون ربهم و یخافون سوء الحساب )) عبداللّه پس از این سخنان عرض كرد: پس از این مرا نخواهى دید كه قطع رحم كرده باشم .(941)

    در ارشاد مفید - رحمه اللّه - آمده است كه امام صادق ، جعفر بن محمّد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام از میان برادرانش ، جانشین و وصى پدرش بود و پس از وى عهده دار امامت شد و بر همه آنها برترى داشت و از همگى پرآوازه تر و ارجمندتر و در نظر عامه و خاصه والامقام تر بود و مردم بقدرى از علوم آن حضرت نقل كرده اند كه از هر سو به نزد او مى شتافتند و آوازه اش در همه جا پیچیده بود و دانشمندان به قدرى كه از آن حضرت روایت كرده اند از هیچ یك از اهل بیت ، روایت نكرده اند و از هیچ یك از عالمان و صاحبان آثار و ناقلان اخبار به اندازه امام صادق علیه السلام حدیث نقل نشده است تا جایى كه محدثان ، نام راویان مورد وثوقى را كه از آن حضرت روایت كرده اند، بر شمرده و شمار آنان را از اهل آراء و عقاید گوناگون ، چهار هزار تن بر آورد كرده اند. كه این خود یكى از دلایل روشن امامت آن حضرت است كه عقلها را حیران ساخته و زبان مخالفان را از ایراد شبهات درباره امامتش لال كرده است .(942)

    حافظ ابونعیم مى گوید: براستى كه ابوعبداللّه ، جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام به عبادت و خضوع در پیشگاه خدا رو آورده بود و كناره گیرى از دنیا و خشوع را برگزیده و از ریاست و اجتماعات گریزان بود.(943)

    بعضى گفته اند: تصوف ، بهره گرفتن از نسب و ترقى كردن به وسیله اسباب است .(944)

    ابن جوزى مى گوید: جعفر بن محمّد علیه السلام از حب ریاست و روگردان و سرگرم عبادت بود.(945)

    از ابن حمدون نقل شده است كه منصور دوانیقى در نامه اى به جعفر بن محمّد علیه السلام نوشت : چرا شما مثل سایر مردم نزد ما رفت و آمد نمى كنید؟ در پاسخ نوشت : نه ما كارى كرده ایم كه به خاطر آن از تو بیم داشته باشیم و نه تو از امور آخرت چیزى دارى كه به آن امید نزد تو آمد و رفت كنیم و نه در نعمتى هستى كه به تو گوارا با بگوییم و نه مصیبتى را مى بینیم كه تو را تسلیت بدهیم پس نزد تو بیاییم چه كنیم ؟ مى گوید: منصور با شنیدن این پاسخ ، نوشت ، همراه ما باش تا ما را نصیحت كنى ! جواب داد: كسى كه هدفش دنیا باشد تو را نصیحت نمى كند و آن كه هدفش آخرت است ، همراه تو نمى شود. منصور گفت : به خدا سوگند كه این سخن ، جایگاه مردمى را كه هدفشان دنیاست از مردمى كه طالب آخرتند در نزد ما مشخص كرد و براستى كه جعفر بن محمّد علیه السلام خود طالب آخرت است نه طالب دنیا.(946)

    فصل :

    امّا كرامات امام صادق علیه السلام در (( كشف الغمه )) به نقل از كتاب ابن طلحه (947) آمده است كه مى گوید: عبداللّه بن فضل بن ربیع از پدرش نقل كرده ، مى گوید: منصور، در سال 147 سفر حج كرد و بعد به مدینه رفت و به ربیع گفت : كسى را به دنبال جعفر بن محمّد علیه السلام بفرست تا او را با رنج و عذاب نزد ما بیاورد. خدا مرا بكشد، اگر من او را نكشم ! ربیع چنان وانمود كرد كه فراموش كرده است . دوباره منصور تكرار كرد و به ربیع گفت : كسى را بفرست تا او را با رنج و عذاب بیاورد، باز ربیع خود را به غفلت زد. این بار منصور نامه تندى به ربیع نوشت و در نامه به ربیع پرخاش كرد و فرمان داد كه كسى را بفرستد تا جعفر بن محمّد علیه السلام را بیاورد. ربیع كسى را فرستاد، وقتى كه حضرت را آوردند، ربیع عرض كرد: یا اباعبداللّه به خدا پناه ببر كه منصور به گونه اى دنبال تو فرستاده كه جز خدا كسى شرّ او را دفع نمى كند. جعفر بن محمّد علیه السلام گفت : (( لا حول و لا قوة الا باللّه ، )) آنگاه ربیع حضور وى را به اطلاع منصور رساند. همین كه امام علیه السلام وارد شد، منصور شروع به تهدید آن حضرت كرد و سخنان درشت به زبان آورد و گفت : اى دشمن خدا! مردم عراق تو را رهبر خود دانسته و زكات مالشان را براى تو مى فرستند و تو از سلطنت من سرپیچى مى كنى و در پى آشوب و غائله هستى ، خدا مرا بكشد كه اگر من تو را نكشم ! امام علیه السلام پس از شنیدن سخنان منصور فرمود: یا امیرالمؤ منین ! به سلیمان نعمت داده شد، سپاسگزارى كرد. ایوب مبتلا شد، صبر كرد، به یوسف ستم كردند، او بخشید و تو از آن قبیل هستى . چون منصور این سخنان را شنید گفت : اى ابوعبداللّه ، جلوتر بیا، ساحت شما در نزد ما از این چیزها پاك و از هر تهمتى مبراست و شما كم سر صدایید، خداوند به شما از طرف خویشاوندان بهترین پاداش را مرحمت كند! آنگاه دستش را گرفت و با خود روى فرش مخصوص نشاند. سپس ‍ دستور داد عطر بیاورند، مخلوطى از مواد خوشبو را آوردند شروع كرد با دست خود محاسن امام را معطر كردن به گونه اى كه در پایان كار قطرات عطر از محاسن شریفش مى چكید.

    سپس گفت در پناه و حمایت خدا برخیزید. آنگاه به ربیع گفت : جایزه و خلعت ابوعبداللّه را پشت سر ببرید. و رو به

    امام صادق علیه السلام كرد و گفت : در پناه و حمایت خدا بروید، آن حضرت رفت . ربیع مى گوید: من پشت سر رفتم و عرض كردم : من پیش از شما وضعى را دیدم كه شما ندیده بودید و بعد از شما هم وضعى را دیدم كه شما ندیدید. شما موقع ورود چه فرمودید؟ فرمود: گفتم : (( اللهم احرسنى بعینك التى لاتنام و اكنفنى بركنك الذى لا یرام ، و اغفرلى بقدرتك على و لا اهلك و انت رجائى اللهم انت اكبر و اجل مما اخاف و حذر، اللهم بك ادفع فى نحره و استعیذ بك من شره ؛ پس خداوند چنان كرد كه دیدى .

    از جمله داستانى است كه لیث بن سعید نقل كرده ، مى گوید: در سال 113 به سفر حج رفتم و وارد مكه شدم . چون نماز عصر را خواندم ، بالاى كوه ابوقبیس رفتم ، ناگاه مردى را دیدم ، نشسته و دعا مى خواند، بقدرى (( یا ربّ یا ربّ )) گفت كه نفسش قطع شد. باز (( ربّ، ربّ )) گفت تا نفسش برید. سپس بقدرى (( یا اللّه یا اللّه )) گفت تا نفسش قطع شد. باز (( یا حىّ یا حىّ )) گفت تا نفسش برید. آنگاه (( یا رحیم یا رحیم )) گفت تا نفسش قطع شد. سپس هفت نوبت (( یا ارحم الراحمین )) را بقدرى گفت كه نفسش برید. آنگاه گفت : (( اللهم انى اشتهى من هذا العنب فاطعمنیه ، اللهم بردىّ قد اخلقا )) ؛(948) لیث مى گوید: به خدا سوگند هنوز سخن او تمام نشده بود كه سبدى را پر از انگور در نزد وى دیدم در حالى كه آن روز انگورى نبود و دو پارچه نو در برش دیدم ، همین كه خواست انگور میل كند، گفتم : من هم شریك هستم . فرمود: براى چه ؟ عرض كردم : شما دعا مى كردید و من آمین مى گفتم . فرمود: بیا و بخور ولى چیزى را پنهان نكن . رفتم مقدارى خوردم و هرگز چنان انگورى نخورده بودم ؛ هیچ دانه نداشت . بقدرى خوردم كه سیر شدم ولى چیزى از سبد كم نشد. سپس فرمود: یكى از این دو پارچه را بر تنت كن ! عرض كردم : من نیازى ندارم . فرمود: پس دور شو تا من آنها را بپوشم ، دور شدم ؛ یكى از آنها را به كمر بست و یكى را به شانه انداخت سپس آن دو پارچه اى را كه داشت به دستش گرفت و از كوه به زیر آمد من به دنبالش ‍ رفتم تا به محل سعى رسید، مردى او را دید و گفت : مرا بپوشان خدا تو را بپوشاند! آن دو پارچه را به او داد. من به آن مرد رسیدم و گفتم : این شخص ‍ كیست ؟ گفت : جعفر بن محمّد، لیث مى گوید: دنبالش رفتم تا از او حدیثى بشنوم دیگر او را نیافتم .(949)

    على بن عیسى - رحمه اللّه - مى گوید: حدیث لیث مشهور است و گروهى از راویان و ناقلان حدیث آن را نقل كرده اند و در داستان امام صادق علیه السلام با منصور نیز همین سخن را گفته ، سپس از ارشاد مفید، قریب به این مطلب را با اضافاتى نقل كرده است .

    از جمله مى گوید: آورده اند كه داوود بن على بن عبداللّه ، معلى بن خنیس ‍ غلام جعفر بن محمّد علیه السلام را كشته و مال او را برداشته بود. امام صادق علیه السلام در حالى كه خشمناك بود بر داوود بن على وارد شد و فرمود: تو غلام مرا مى كشى و مال او را بر مى دارى مگر نمى دانى كه مرد مصیبت عزیزش را مهم مى شمارد در حالى كه به جنگ و كارزار اهمیت نمى دهد. هان به خدا سوگند كه در پیشگاه خدا بر تو نفرین مى كنم . داوود بن على گفت : مرا به نفرینت تهدید مى كنى ؟ این سخن را از روى تمسخر گفت . امام صادق علیه السلام به منزلش برگشت و تمام آن شب را در قیام و قعود بود تا سحر كه شنیدند در مناجاتش مى گفت : (( یا ذا القوة القویة ، و یا ذا المحال الشدید، و یا ذاالعزة التى كل خلقك لها ذلیل ، إ كفنى هذا الطاغیة ، و اءنتقم لى منه ؛ )) ساعتى نگذشت كه صداى ناله و شیون بلند شد. گفتند: داوود بن على مرده است .(950)

    از جمله ابوبصیر نقل كرده ، مى گوید: وارد مدینه شدم ، همراهم كنیزكى بود كه با او همبستر شده بودم ، بیرون شدم تا حمام بروم بین راه به گروهى از شیعه برخوردم كه مى خواستند خدمت ابوعبداللّه امام صادق علیه السلام برسند. ترسیدم كه زودتر از من شرفیاب شوند و من نتوانم محضر امام را درك كنم . همراه آنها رفتم تا وارد منزل امام شدم ، همین كه با امام صادق علیه السلام روبرو شدم ، نگاهى به من كرد و فرمود: اى ابوبصیر! مگر نمى دانى كه به خانه پیامبران و پیغمبر زادگان كسى با حال جنایت وارد نمى شود؟ خجالت كشیدم و گفتم : یابن رسول اللّه من شیعیان را دیدم ترسیدم كه نتوانم همراه آنها شرفیاب شوم ؛ دیگر هرگز چنین كارى را نخواهم كرد و از خانه آن حضرت بیرون شدم .(951)

    شیخ مفید مى گوید: روایات زیادى از آن حضرت نظیر كرامات و خبرهاى غیبى كه نقل كردیم كه نقل شده كه شمارش آنها به درازا مى كشد.(952)

    از كتاب حمیرى به نقل از عبداللّه بن یحیى كاهلى روایت كرده (953)، مى گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: وقتى كه درنده اى را ببینى چه مى گویى ؟ عرض كردم : نمى دانم ، فرمود: هرگاه درنده را دیدى ، آیة الكرسى را در مقابل او بخوان و بعد بگو: (( عزمت علیك بعزیمة اللّه ، و عزیمة محمّد رسول اللّه ، و عزیمة سلیمان بن داوود و عزیمة على امیرالمؤ منین و الائمة من بعده ؛ )) او از تو مصرف خواهد شد عبداللّه كاهلى مى گوید: بعدها به كوفه رفتم با پسر عمویم راهى روستایى شدیم ناگهان درنده اى پیدا شد و در بین راه مقابل ما قرار گرفت . من آیة الكرسى را در برابر او خواندم و گفتم : (( عزمت علیك بعزیمة اللّه و عزیمة محمّد رسول اللّه و عزیمة سلیمان بن داوود و عزیمة امیرالمؤ منین و الائمة من بعده الا تنحیت عن طریقنا فلم تؤ ذنا فانا لانؤ ذیك ، )) این دعا را كه خواندم نگاه كردم دیدم سرش را جلو انداخت و دمش را میان پاها جا داد و از راه منحرف شد و از راهى كه آمده بود، برگشت . پسر عمویم گفت : من هرگز سخنى زیباتر از سخن تو نشنیده بودم ، گفتم : من هم این سخن را از جعفر بن محمّد علیه السلام شنیده ام . گفت : براستى گواهى مى دهم كه او امام (( مفترض ‍ الطاعه )) است ، در حالى كه پسر عموى من هیچ از كم و زیاد نمى دانست . سال بعد خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و قضیه را به عرض ایشان رساندم . فرمود: آیا تو تصور مى كنى كه من شاهد جریان شما نبودم ، این تصور بدى است ، همانا مرا با هر یك از دوستان ، گوش شنوا، چشم بینا و زبان گویایى است ، سپس رو به من كرد و فرمود: اى عبداللّه بن یحیى ، به خدا سوگند كه من آن درنده را از شما منصرف كردم و نشانى این مطلب آن كه شما ابتدا كنار رود بودید و نام پسر عموى تو نزد ما نوشته است و خداوند او را از دنیا نمى برد تا آن كه عارف به امامت ما گردد. عبداللّه مى گوید: چون به كوفه برگشتم سخنان امام صادق علیه السلام را براى پسر عمویم نقل كردم . او خوشحال شد و سخت شادمان گشت و همچنان مستبصر بود تا از دنیا رفت .

    در همان كتاب به نقل از شعیب عقرقوفى آمده است كه مى گوید: من به اتفاق على بن ابى حمزه و ابوبصیر خدمت امام صادق علیه السلام شرفیاب شدیم . همراه من سیصد دینار بود. پولها را حضور امام علیه السلام گذاشتم ، امام صادق علیه السلام مشتى از آنها را براى خودش برداشت و بقیه را به من بازگرداند و فرمود: شعیب ! این صد دینار را از همان جایى كه گرفته اى به همان جا برگردان . شعیب مى گوید: تمام نیازمندیهاى خودمان را برآوردیم آن وقت ابوبصیر به من گفت : شعیب ! جریان آن پولهایى كه امام علیه السلام به تو برگرداند چگونه است ؟ گفتم : من آنها را از همیان برادرم بدون اطلاع او مخفیانه برداشته بودم . ابوبصیر گفت : شعیب ! به خدا قسم امام صادق علیه السلام نشانه امامت را به تو مرحمت كرده . سپس ابوبصیر و على بن حمزه به من گفتند: شعیب ! این پولها را بشمار! من آنها را شمردم ، دیدم بدون كم و زیاد، صد دینار است .(954)

    از جمله در همان كتاب به نقل از سماعة بن مهران آورده است كه مى گوید: بر امام صادق علیه السلام وارد شدم ، بدون مقدمه رو به من كرد و فرمود: سماعه ! آن چه بود كه بین تو و ساربانت در میان راه اتفاق افتاد؟ زنهار كه تو اهل دشنام ، فریاد و لعن و نفرین باشى ! عرض كردم : به خدا سوگند كه چنان اتفاقى افتاد، به این خاطر كه او همواره به من ستم مى كرد. فرمود: او هر چند به تو ستم مى كرد امّا تو نسبت به او افزونتر ستم كردى ، براستى كه این روش ‍ من نیست و شیعیانم را نیز به آن روش وانمى دارم . سپس امام علیه السلام فرمود: سماعه ! از آنچه اتفاق افتاده است طلب آمرزش كن و مبادا كه هرگز آن را تكرار كنى . عرض كردم : من طلب آمرزش مى كنم و دوبار چنان كارى از من سر نخواهد زد.(955)

    همچنین به نقل از ابوبصیر آورده است مى گوید: روزى خدمت امام صادق علیه السلام نشسته بودم ، ناگهان فرمود: اى ابومحمّد! آیا امام خودت را مى شناسى ؟ عرض كردم : آرى به خدایى كه جز او خدایى نیست ، تویى آن امام ، دستم را روى زانوى مقدس آن حضرت نهادم . فرمود: راست گفتى ، مى شناسى ، از او جدا نشو! گفتم : مایلم نشانى امامت را به من مرحمت كنى ، فرمود: اى ابومحمّد پس از شناخت ، دیگر نشان لازم نیست . گفتم : براى این كه به ایمان و یقینم افزوده شود. فرمود: اى ابومحمّد به كوفه كه بر مى گردى خداوند به تو فرزندى به نام عیسى مى دهد و بعد از او پسرى به نام محمّد و پس از او دو دختر خواهد داد؛ بدان كه نام پسران تو در نزد ما در صحیفه جامعه با نام شیعیان ما و نام پدران ، مادران ، اجداد و نیكان و فرزندانشان تا روز قیامت نوشته شده است ، پس امام صحیفه را در آورد، دیدم كاغذى زرد رنگ و مكتوب است .(956)

    از جمله در همان كتاب به نقل از ابوبصیر آمده كه مى گوید: بر امام صادق علیه السلام وارد شدم ، فرمود: اى ابومحمّد، ابوحمزه ثمالى چه مى كرد؟ عرض كردم : وقت آمدنم او تندرست بود. فرمود: وقتى كه برگشتى سلام مرا به او برسان و به او بگو كه در فلان ماه فلان روز از دنیا مى رود. ابوبصیر گفت : مرا با او انسى است و او شیعه شماست . امام فرمود: اى ابومحمّد، راست مى گویى و آنچه نزد ماست براى او خیر است ، گفتم : آیا شیعیان شما با

    شما هستند؟ فرمود: آرى ، هرگاه شیعه ، خداترس باشد و در كارهاى خود خدا را در نظر داشته باشد و از گناهان بپرهیزد، با ما در یك مرتبه خواهد بود. ابوبصیر مى گوید: همان سال ما برگشتیم ، طولى نكشید كه ابوحمزه ثمالى از دنیا رفت .(957)

    از جمله داستانى است از عبدالحمید بن ابى العلاء كه وى دوست محمّد بن عبداللّه بن حسن و از خواص او بوده است ، منصور دوانیقى او را گرفت و مدتى در سیاهالى زندانى كرد سپس موسم حج فرا رسید، چون روز عرفه شد، امام صادق علیه السلام او را در موقف ملاقات كرد، فرمود: محمّد، دوستت عبدالحمید چه شد؟ عرض كرد: او را منصور گرفته است و مدتى است كه در زندان تنگى بازداشت كرده است . امام علیه السلام مدتى دستش را به طرف بالا بلند كرد سپس رو به محمّد بن عبداللّه كرد و فرمود: محمّد به خدا سوگند كه رفیقت از زندان آزاد شد، محمّد مى گوید: پس از مراجعت از عبدالحمید پرسیدم چه وقت منصور را آزاد كرد؟ گفت : روز عرفه ، بعد از عصر بود كه مرا از زندان آزاد كردند.(958)

    از رزام بن مسلم غلام خالد بن عبداللّه قسرى نقل شده مى گوید: منصور به دربانش گفت : هر وقت جعفر بن محمّد علیه السلام وارد شد پیش از این كه به ما برسد او را بكش ، امام صادق علیه السلام وارد شد و نشست ، منصور به دنبال دربانش فرستاد و او را طلبید، وى آمد و نگاهى كرد، دید امام صادق علیه السلام كنار منصور نشسته است . رزام مى گوید: آنگاه منصور به دربان گفت : به جاى خودت برگرد! مى گوید: منصور از ناراحتى دست بر روى دست مى زد، همین كه امام صادق علیه السلام بلند شد و از خانه بیرون رفت ، منصور دربانش را طلبید و گفت : چه دستورى به تو دادم ؟ جواب داد: به خدا قسم من موقع ورود و خروج او را ندیدم فقط دیدم نزد شما نشسته است .(959)

    از عبدالعزیز قزاز نقل كرده ، مى گوید: به ربوبیت ائمه معصومین عقیده داشتم ، بر امام صادق علیه السلام وارد شدم ، رو به من كرد و گفت : اى عبدالعزیز! براى من آب حاضر كن تا وضو بگیرم ، آب آوردم ، وقتى كه امام وارد شد، با خود گفتم : این همان كسى است كه من به ربوبیت او معتقد بودم ، این كه وضو مى گیرد، چون بیرون رفت ، گفت : اى عبدالعزیز روى یك ساختمان بیش از حد، بار نریز كه خراب مى شود، ما بندگان خدا و مخلوق او هستیم .(960)

    از جمله ، نقل شده است : عبداللّه بن محمّد مى خواست همراه زید قیام كند، امام صادق علیه السلام او را مانع شد، و این امر را بزرگ شمرد امّا وى تصمیم داشت كه با زید قیام كند. امام فرمود: به خدا قسم كه گویا تو را مى بینم بعد از زید همچون زنان نقاب به صورت دارى و تو را در كجاوه اى مى برند و همچون زنان با تو رفتار مى كنند. وقتى كه جریان زید پیش آمد، شیعیان براى عبداللّه بن محمّد مبلغى جمع كردند و مركبى كرایه گرفتند و چون او را بیابان رساندند در حالى كه خود به دنبال او حركت مى كردند، او لبخندى زد. گفتند: چه چیز باعث خندیدن تو شد؟ گفت : به خدا سوگند من از رهبر شما در شگفتم ، به خاطرم آمد كه او مرا از قیام منع كرد ولى من اطاعت نكردم و به من این جریان را خبر داد و گفت : گویا من تو را مى بینم كه مثل زنان نقاب به صورتت زده اند و در كجاوه اى قرار داده اند! این خاطره تعجب من شد.(961)

    از جمله به نقل از ابوحمزه ثمالى مى گوید: در سفرى بین مكه و مدینه خدمت امام صادق علیه السلام بودم ، ناگاه به سمت چپش نگاهى كرد، سگ سیاهى را دید، فرمود: چه كرده اى كه خدا تو را زشت رو گرداند! چقدر شتاب دارى ؟ ناگاه سگ به صورت پرنده اى در آمد، فرمود: این عثم نامه رسان جن است . هم اكنون هشام از دنیا رفته او پرواز مى كند تا خبر مرگ او را به همه جا برساند.(962)

    از آن جمله به نقل از مرازم مى گوید: امام صادق علیه السلام در مكه به من فرمود: مرازم ! اگر بشنوى كسى مرا دشنام مى دهد، چه مى كنى ؟ عرض ‍ كردم : او را مى كشم ، فرمود: مرازم ! اگر شنیدى كسى مرا دشنام مى دهد، كارى به او نداشته باش . مرازم مى گوید: بعد از ظهر روز گرمى بود كه از مكه بیرون شدم ، گرما مرا ناگزیر ساخت تا به خیمه اى پناه ببرم كه جمعى آن جا بودند، من هم پیاده شدم ، در آن میان شنیدم كه یكى از آنها امام صادق علیه السلام را دشنام مى دهد، فرمایش امام را به یاد آوردم و چیزى نگفتم ، وگرنه ، او را مى كشتم .(963)

    از جمله ، ابوبصیر مى گوید: من همسایه اى داشتم كه از اطرافیان شاه (خلیفه عباسى ) بود. پولى به دستش آمد، چندین غلام خرید و همیشه افرادى را جمع مى كرد و بساط باده گسارى مى گسترد و باعث اذیت من مى شد. چند بار به خودش گله كردم ، ولى خوددارى نكرد و چون سماجت كردم ، گفت : فلانى ، من مردى هستم گرفتار و تو فرد سالمى هستى . اگر مرا خدمت امامت معرفى كنى امیدوارم كه خداوند مرا به وسیله تو از این گرفتارى نجات دهد. ابوبصیر مى گوید: این سخن در دل من اثر كرد، وقتى كه خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم ، جریان آن مرد را نقل كردم ، فرمود: وقتى كه به كوفه برگشتى او نزد تو خواهد آمد، به او بگو: جعفر بن محمّد گفت : اگر تو این كارها را ترك كنى من در پیشگاه خدا براى تو بهشت را ضمانت مى كنم . ابوبصیر مى گوید: وقتى كه به كوفه برگشتم ، آن مرد با جمعى نزد من آمدند، او را نگاه داشتم تا منزلم خلوت شد. گفتم : فلانى ! من ماجراى تو را خدمت امام صادق علیه السلام عرض كردم ، فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو: كارهایش را ترك كند، من هم نزد خدا بهشت را براى او ضمانت مى كنم . آن مرد با شنیدن پیام امام گریست ، سپس گفت : شما را به خدا آیا جعفر بن محمّد چنین سخنى گفت ؟ ابوبصیر مى گوید: من قسم خوردم كه آنچه به تو گفتم سخن آن حضرت بود. گفت : كافى است و از منزل بیرون رفت ، پس از چند روزى به دنبال من فرستاد و مرا طلبید؛ او را پشت در منزلش برهنه یافتم . گفت : ابوبصیر! هیچ چیز در منزلم نمانده است . همه را انفاق كردم ، من مانده ام با این وضعى كه مى بینى ! پس از آن من نزد بعضى از دوستانم رفتم و مقدارى پوشاك براى او جمع كردم ، چند روزى نگذشته بود كه دنبال من فرستاد (و پیام داد) من مریضم بیا! من نزد او رفت و آمد مى كردم و به معالجه اش مى پرداختم تا این كه اجلش فرا رسید. در حال جان دادن نزد او نشسته بودم تا این كه از هوش رفت ، بعد كه به هوش آمد، گفت : اى ابوبصیر! امام تو به قولش وفا كرد، سپس از دنیا رفت . من به مكه رفتم و خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم ، اجازه ورود خواستم ، وقتى كه وارد شدم ، هنوز یك پاى من در صحن منزل و پاى دیگر در ایوان منزل بود كه از داخل خانه فرمود: ابوبصیر! ما به عهدمان براى همسایه ات وفا كردیم .(964)

    از جمله به نقل از هشام بن احمر، مى گوید: امام صادق علیه السلام نامه اى نوشته بود تا چیزهایى را كه لازم داشتند خریدارى كنم و من همین كه نامه را خواندم ، آن را پاره كردم و لوازم را خریدم ، قطعات نامه را میان صندوقچه نهادم و با خود گفتم آن را براى تبرّك نگه مى دارم . مى گوید: خدمت امام علیه السلام رفتم ، فرمود: هشام ! لوازم را خریدى ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: نامه را پاره كردى ؟ عرض كردم : آن را میان صندوقچه گذاشتم و بر آن قفل زدم و قصد تبرّك دارم و این هم كلیدش كه به كمربندم بسته ام . مى گوید: امام علیه السلام گوشه جا نمازش را بلند كرد و نامه را از آنجا برداشت و به سمت من انداخت و فرمود: آن را پاره كن ، پس من پاره كردم و برگشتم آمدم صندوقچه را باز كردم چیزى داخل آن نیافتم .(965)

    از جمله به نقل از اسحاق بن عمار آمده است كه گفت : به امام صادق علیه السلام عرض كردم : من سرمایه اى دارم ، و با مردم داد و ستد مى كنم و از آن بیم دارم كه اتفاقى بیفتد و سرمایه ام پراكنده شود. فرمود: در ماه ربیع سرمایه ات را جمع آورى كن . على بن اسماعیل مى گوید: اسحاق بن عمار در ماه ربیع از دنیا رفت .(966)

    على بن عیسى - رحمه اللّه - گوید: این بود آخرین بخش از كتاب (( الدلائل )) كه مى خواستم نقل كنم و به منظور رعایت اختصار از بسیارى از مطالب مشابه گذاشتم زیرا مشت نمونه خروار است .(967)

    از كتاب راوندى - رحمه اللّه - ضمن معجزات جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام به نقل از مفضل بن عمر آورده است كه مى گوید: همراه امام صادق علیه السلام به مكه - یا به منى - مى رفتم ناگاه به زنى رسیدیم كه دختر بچه اى همراه داشت و ماده گاو مرده اى در مقابلش افتاده بود و آن دو به خاطر ماده گاو گریه مى كردند، آن حضرت فرمود: قضیه چیست ؟ آن زن عرض كرد: من و بچه هایم با شیر این گاو زندگى مى كردیم ، اكنون مرده است و من نمى دانم چه كنم ! حضرت فرمود: دوست دارید كه خداوند آن را زنده كند؟ عرض كرد: یا مرا با چنین مصیبتى مسخره مى كنید؟ فرمود: هرگز! من چنین قصدى نداشتم ، سپس دعایى خواند پاى خود را به پیكر بیجان گاو زد و گفت : برخیز! گاو، فورا از جا برخاست آن زن گفت : به پروردگار كعبه سوگند كه این شخص عیسى بن مریم است ! آنگاه امام صادق علیه السلام به میان جمعیت رفت و آن زن وى را نشناخت .(968)

    از جمله على بن حمزه مى گوید: با امام صادق علیه السلام به سفر حج رفتم ، در بین راه زیر درخت خرماى خشكى نشسته بودیم . امام علیه السلام لبهایش را به خواندن دعایى حركت مى داد، من نفهمیدم چه مى گفت ، سپس فرمود: اى نخل ما را از آنچه خداوند به عنوان روزى بندگانش در تو قرار داده است ، بخوران ! همین طور كه به درخت خرما نگاه مى كردم دیدم به طرف امام صادق علیه السلام خم شد در حالى كه شاخه هایش خرما داشت . فرمود: نزدیك بیا، (( بسم اللّه )) بگو و بخور. از آن خرما خوردیم ، گواراترین و بهترین خرما بود. ناگهان دیدم مرد عربى مى گوید: تاكنون جادویى مهمتر از این را ندیده بودم ! امام صادق علیه السلام فرمود: ما وارثان پیامبرانیم ما اهل سحر و جادو نیستیم ، ما از خدا درخواست مى كنیم و او اجابت مى كند. آیا مایلى دعا كنیم كه خداوند تو را به صورت سگى در آورد، تا به منزلت بروى و بر اهل منزل وارد شوى در حالى كه براى آنها دم مى جنبانى ؟ مرد صحرانشین از روى

    نادانى گفت : آرى بكن ! امام علیه السلام دعا كرد، فورى به صورت سگى درآمد و راهش را گرفت و رفت . امام صادق علیه السلام فرمود: به دنبال او برو، در پى او رفتم تا به محله اش رسید و داخل منزل خود شد و شروع كرد به دم جنبانیدن براى زن و بچه اش ، آنها چوبى برداشتند و او را بیرون كردند من خدمت امام صادق علیه السلام برگشتم و جریان را به عرضشان رساندم در آن بین كه من قضیه را مى گفتم آن سگ برگشت آمد و مقابل امام علیه السلام ایستاد در حالى كه اشكهایش جارى بود و روى خاك مى غلتید و زوزه مى كشید.

    امام علیه السلام ترحم كرد و دعا فرمود، مرد عرب دوباره به حال اول برگشت ، امام صادق علیه السلام فرمود: اى اعرابى آیا ایمان آوردى یا نه ؟ عرض كرد: آرى هزاران هزار مرتبه .(969)

    از جمله به نقل از یونس بن طبیان ، مى گوید: با گروهى خدمت امام صادق علیه السلام بودیم ، من از این فرموده خدا، به ابراهیم : (( ((خذ اربعة من الطیر فصوهنّ الیك )) )) پرسیدم كه آیا چهار پرنده از جنسهاى مختلف بودند یا از یك جنس ؟ فرمود: ایا مایلید كه نظیر آن رویداد را به شما نشان دهم ؟ گفتم : آرى ، فرمود: اى طاووس ! ناگاه طاووسى به حضور امام پرواز كرد. فرمود: اى كلاغ ! ناگاه كلاغى در حضور امام مشاهده كردیم . فرمود: اى باز! ناگاه بازى مقابل حضرت حاضر شد. سپس فرمود: اى كبوتر! ناگاه كبوترى جلو حضرت قرار گرفت . آنگاه دستور داد همه را سر ببرند و قطعه قطعه كرده و پرهایشان را بكنند و درهم مخلوط كند، سرانجام دست برد و سر طاووسى را برداشت ، فرمود: اى طاووس ! دیدیم گوشت ، استخوان و پرهایش را از پیكر درهم آمیخته پرندگان جدا شد و به سر طاووس چسبید و زنده شد. آنگاه كلاغ را صدا زد، زنده شد و باز و كبوتر را صدا زد، همچنین به پا خاستند و همگى زنده شدند و در مقابل آن حضرت ایستادند.(970)

    از جمله ، هشام بن حكم روایت كرده است كه مردى از اهل جبل خدمت امام صادق علیه السلام شرفیاب شد و ده هزار درهم عرضه داشت ، عرض ‍ كرد: با این پول منزلى براى من خریدارى كنید كه پس از مراجعت با خانواده در آنجا فرود آیم . سپس راهى مكه شد، وقتى اعمال حج را به جا آورد و مراجعت كرد امام صادق علیه السلام او را در منزل خود فرود آورد و فرمود: من براى تو در فردوس اعلى منزلى خریدم كه اولین حدش به (خانه ) رسول خدا صلى اللّه علیه و اله و حد دومش به (خانه ) على علیه السلام و حد سوم به (خانه ) حسن بن على علیه السلام و حد چهارمش به (خانه ) امام حسین علیه السلام است و سند آن را با همین حدود نوشته ام ، چون آن مرد سخنان امام علیه السلام را شنید عرض كرد: من راضى ام . پس امام صادق علیه السلام آن پولها را بین اولاد امام حسن و امام حسین علیهم السلام تقسیم كرد و آن مرد برگشت ، همین كه به منزلش رسید، به مرض موت مبتلا شد و چون هنگام وفاتش فرا رسید تمام اعضاى خانواده اش را جمع كرد و آنها را سوگند داد تا آن سند را به همراه جنازه اش میان قبر بگذارند. آنها به وصیت او عمل كردند فرداى آن روز كه كنار قبر وى رفتند دیدند سند روى قبر افتاده است و پشت سند نوشته شده است : ولى خدا جعفر بن محمّد علیه السلام به وعده خود وفا كرد.(971)

    و دیگر آن كه حماد بن عیسى از امام صادق علیه السلام درخواست كرد كه دعا كند تا خداوند حج فراوان نصیب او كند و باغ و سرایى خوب و همسرى از خانواده هاى سرشناس و فرزندان صالحى به او مرحمت فرماید. امام علیه السلام گفت : ((خداوندا به حماد بن عیسى پنجاه حج ، باغ و سرایى خوب و همسرى شایسته از خاندانى بزرگوار و فرزندان صالح مرحمت كن .)) یكى از حاضران مى گوید: سالى در بصره به منزل حماد بن عیسى وارد شدم ، گفت : آیا به خاطر دارى كه امام صادق علیه السلام براى من دعا كرد؟ گفتم : آرى گفت : این منزل من است كه در این شهر بى نظیر است ، و باغى دارم كه بهترین باغها است و همسرم را از فامیل بزرگوارى گرفته ام و فرزندانم را هم كه مى شناسى . تاكنون چهل و هشت مرتبه حج نیز به جا آورده ام . مى گوید: حماد پس از آن دو حج دیگر به جا آورد و چون برادر پنجاه و یكمین بار عازم حج شد، به جحفه كه رسید و خواست لباس ‍ احرام بپوشد، وارد رودخانه شد تا غسل كند، سیل او را برد، غلامانش ‍ دنبال او رفتند، ولى مرده او را از آب گرفتند، از این رو حمادّ را (( غریق الجحفه )) نامیدند.(972)




    پاورقى ها :
    939- (( مطالب السؤ ول ، )) ص 81.
    940- تا این جا در (( كشف الغمه )) ص 223 از (( مطالب السؤ ول )) و بقیه از جنابذى نقل شده است .
    941- تا اینجا در (( كشف الغمه )) ص 224 از كتاب جنابذى نقل شده است . آیه مباركه ، رعد، ص 21: و آنها كه پیوندهائى را كه خداوند بدان امر كرده است برقرار مى دارند و از پروردگارشان مى ترسند و از بدى حساب (روز قیامت ) بیم دارند.
    942- همان ماءخذ، ص 253.
    943- همان ماءخذ، ص 232.
    944- همان ماءخذ، همان ص .
    945- (( تذكرة الخواص ، )) ص 192 از چاپى كه ضمیمه (( مطالب السؤ ول )) است .
    946- همان ماءخذ، ص 240.
    947- همان ماءخذ، ص 233 و (( مطالب السؤ ول )) ، ص 82.
    948- خداوندا من از این انگور میل دارم ، به من بخوران و دو پارچه احرامم كهنه است .
    949- (( كشف الغمه ، )) ص 224 حدیث لیث را محمّد بن طلحه در (( مطالب السؤ ول )) ص 83 و سبط بن جوزى در (( التذكره )) نقل كرده است .
    950- ارشاد مفید، ص 256.
    951- ارشاد مفید، ص 256.
    952- همان ماءخذ، ص 256 و 257.
    953- (( كشف الغمه ، )) ص 234.
    954- همان ماءخذ، همان ص .
    955- همان ماءخذ، همان ص .
    956- همان ماءخذ، همان ص .
    957- همان ماءخذ، همان ص .
    958- همان ماءخذ، ص 235.
    959- همان ماءخذ، همان ص .
    960- همان ماءخذ، همان ص .
    961- همان ماءخذ، همان ص .
    962- همان ماءخذ، همان ص .
    963- همان ماءخذ، همان ص .
    964- (( كشف الغمه ، )) ص 236.
    965- همان ماءخذ، همان ص .
    966- همان ماءخذ، همان ص .
    967- در كتاب (( كشف الغمه )) آمده است : (( این بود آخرین بخشى كه از كتاب (( الدلائل حمیرى )) مى خواستم اثبات كنم )) بقیه عبارت احتمالا سخن مرحوم فیض باشد، یا در نسخه اى كه نزد ایشان بوده این اضافات وجود داشته است !.
    968- (( خرائج و جرائح )) ص 198 چاپ ضمیمه به اربعین علامه مجلسى .
    969- همان ماءخذ، همان ص ، همان چاپ . ص 198 چاپ ضمیمه اربعین علامه مجلسى .
    970- همان ماءخذ، همان ص ، همان چاپ .
    971- (( الخرائج و الجرائح )) ص 200.
    972- همان ماءخذ، همان ص .

    منابع: راه روشن (ترجمه محجه البیضاء) ج 4-ص301


  • نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1391 توسط بهرنگ امینی
    مقام معظم رهبری

    درباره سایت
    نویسندگان
    نظر سنجی
    ابر برجسب ها
    آمار سایت
    Blog Skin