تبلیغات
الف - ساده زیستی در کلام مقام معظم رهبری

الف
گفتم که الف ،گفت دگر؟گفتم هیچ. در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

تبادل لینک اتوماتیک

 

فاطمه عرب شیبانی

از اینکه مردم فداکار و انقلابی ایران در امور شخصی به مصرف گرایی سوق داده شوند.. به خدا پناه می برم. آنان که تجملات... را از روی بی دردی ناشی از وسعت و توانایی مالی انجام می دهند، به خود آیند و به انفاق روی آورند و آنان که با سختی و تنگ دستی، بر خود چنین چیزی را تحمیل می کنند، از این امر خسارت بار دست بکشند.[1]

مصرف گرایی برای جامعه، بلای بزرگی است. اسراف روزبه روز شکاف های طبقاتی و شکاف بین فقیر و غنی را بیشتر و عمیق تر می کند... . مصرف گرایی، جامعه را از پای درمی آورد. جامعه ای که مصرف آن از تولیدش بیشتر باشد، در میدان های مختلف شکست خواهد خورد. ما باید عادت کنیم مصرف خود را تعدیل و کم کنیم و از زیادی ها بزنیم.[2]

در همه امور زندگی تان سادگی را رعایت کنید. اولش هم، همین مجلس ازدواج است. از اینجا شروع می شود. اگر ساده برگزار کردید، قدم بعدی اش هم می شود ساده؛ و الاّ شما که رفتید، آن مجلس کذایی مثل اعیان و اشراف های زمان طاغوت را درست کردید، دیگر نمی توانید بروید توی خانه کوچکی، مثلاً با وسایل مختصری زندگی کنید.[3]

از اول، زندگی را پایه اش را براساس سادگی و ساده زیستی بگذارید تا زندگی بر خودتان، بر کسانتان و بر مردم جامعه ان شاءالله آسان شود.[4]

اسیر تجملات و تشریفات و چشم و هم چشمی ها نشوید. خودتان را در دام مسابقه مادی در امر زندگی نیندازید. هیچ کس در این مسابقه خوشبخت و کامیاب نمی شود. این ظواهر زرق و برق دار زندگی شخصی، اینها هیچ کدام انسان را نه خوشبخت می کند، نه دلشاد و راضی... .[5]

زندگی باید با کفاف و راحت بگذرد نه پرخرج و مسرفانه. این دو تا را بعضی ها چرا با هم اشتباه می کنند؟ با کفاف یعنی محتاج کسی نباشند و بتوانند زندگی شان را اداره کنند، بدون احتیاج به هیچ کس. دلخوشی هم باید داشته باشند، و اِلاّ زندگی با درآمد زیاد و مخارج زیاد و تشریفات، که خوب نیست. اینها اصلاً راحتی نمی آورد، دلخوشی نمی آورد.[6]

زندگی تان را بر پایه اسراف قرار ندهید؛ زندگی را ساده قرار دهید. زندگی را آن طوری که خدای متعال می پسندد، قرار دهید و از طیبات الهی بهره مند شوید؛ بر حسب اعتدال و عدالت.[7]

یکی از موجبات سعادت خانواده ها و اشخاص، این است که تقیدات زاید و تجملات زیادی و پرداختن بیش از اندازه لازم به امور مادی، از زندگی ها دور شود. دست کم بخش اصلی زندگی محسوب نشود. یک چیز حاشیه ای، یک کنار باشد.[8]

ساده زندگی کردن منافاتی با رفاه هم ندارد. آسایش که اصلاً در سایه ساده زندگی کردن است.[9]

قناعت کنید، از قناعت خجالت نکشید. بعضی ها خیال می کنند که قناعت مال آدم های تهی دست و فقیر است و اگر آدم داشت، دیگر لازم نیست، قناعت کند. نه، قناعت یعنی در حد لازم و در حد کفایت، انسان توقف کند.[10]

ساده به رنگ آسمان (2)

ساده زیستی در زندگی مقام معظم رهبری

معصومه صفدری

یکی از شاگردان مقام معظم رهبری تعریف می کرد:

رهبر عزیز چند سال قبل از پیروزی انقلاب در خانه خود جلسه تشکیل می دادند و ما در آن شرکت می کردیم. خانه ایشان فرش مناسبی نداشت. یک روز به این فکر افتادیم که فرشی برایشان تهیه کنیم.

بنابراین، به بازار رفتیم. دو قالی خریدیم و بدون اینکه به او بگوییم، خانه را فرش کردیم. ایشان آن ساعت در خانه نبودند.

وقتی آمدند، از دیدن قالی ها خیلی ناراحت شدند و گفتند: «خوب بود اول از من راهنمایی می خواستید و بعد قالی ها را می خریدید. زندگی ما با این چیزها سازگار نیست. اگر می خواستید فرشی بخرید، گلیم می خریدید».

بنابراین، ما مجبور شدیم قالی ها را بفروشیم و برای خانه وی گلیم بخریم.[11]

مادر یک شهید، که از بستگان مقام معظم رهبری نیز هست، تعریف می کرد: یک روز مهمان ایشان بودیم. ظهر بود و ما کنار سفره منتظر حاج آقا نشسته بودیم. وقتی آمدند، به غذا نگاهی کردند و گفتند: «مثل اینکه نوع برنج با برنج روزهای دیگر فرق کرده است؟»

خانم ایشان گفتند: «حاج آقا روز عید است و میهمان هم داریم. برنج کوپنی هم تمام شده است. مجبور شدیم، برنج آزاد بخریم».

حاج آقا، ناراحت شدند و فرمودند: «بنا نبود تغییری در زندگی ما بدهید. ما که با میهمان این حرف ها را نداریم. اگر برنج نباشد، برنج نمی خوریم».[12]

حضرت آیت الله مصباح یزدی درباره ساده زیستی مقام معظّم رهبری می فرماید:

مصرف گوشت خانه آیت الله خامنه ای در زمان ریاست جمهوری، تنها از طریق کالابرگ بود. ایشان در آن زمان به من فرمودند: «من تاکنون غیر از همان گوشت کوپنی که به همه مردم داده می شود گوشت دیگری از بازار نخریدم.» مصرف سوخت خانه ایشان نیز همان سهمیه کوپنی بود. اگر گوشت گرمی هم مصرف می کردند، گوشتی بود که افراد به عنوان نذر و قربانی برای آقا می بردند. امروز هم زندگی او، مثل زندگی مردم محروم و مستضعف، زندگی بسیار ساده ای است.[13]

***

به سادگی و ساده زیستی ولی امر مسلمین، دوست و دشمن معترف اند. در یکی از سایت های مخالف نظام و ضد انقلاب، درباره زندگی ساده ایشان، این قضیه را آورده بودند که آیت الله خامنه ای در مراسم خواستگاری پسرشان از دختر آقای حداد عادل گفتند: آقای حداد، شما بالاخره دکتر هستید و استاد دانشگاه، خانمتان هم همین طور، وضع زندگی شما خوب است، ولی وضع ما این جور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار وانت کنم، غیر از کتاب هایم، یک وانت بار هم نمی شود. اینجا هم دو تا اتاق اندرونی داریم و یک اتاق بیرونی که مردم با من دیدار می کنند. من پول ندارم که خانه بخرم. یک خانه اجاره کرده ام که یک طبقه را مصطفی و یک طبقه را مجتبی (داماد آقای حداد) در اختیار دارد. درباره این قضیه شما با دخترت صحبت کن. [14]

آقای حداد با دخترشان صحبت کردند و ایشان هم پذیرفتند.

سردار نبی الله رودکی به نقل از حجت الاسلام والمسلمین حسینی می گوید:

زمانی خدمت ایشان رفتیم و از حضرت آقا درخواست نمودیم تا اجازه بفرمایند از داخل منزلشان و وضعیت زندگی شان فیلم برداری کنیم، تا مردم وضعیت زندگی رهبر خود را ببینند و بفهمند که ایشان چگونه زندگی می کنند، اما آقا فرمودند: «اگر شما بخواهید زندگی مرا نشان بدهید، می ترسم خیلی ها باور نکنند».[15]

در کتاب خورشید در جبهه، سردار اشجع از زبان یکی از دوستان نقل کرده است:

آقا در یک مسافرت سیاسی که به کشور کره تشریف برده بودند، در آنجا یک سرویس کریستال به ایشان هدیه کرده بودند. در خانه هم سرویس غذاخوری کریستال نداشتند. بعد از مدتی خانواده آقا، کریستال ها را آورده بودند دمِ دست تا استفاده کنند. ایشان تا دیده بودند، فرمودند: «این کریستال ها را جمع کنید، چون اگر ما این سرویس غذاخوری را در خانه بگذاریم، فردا مبلمان و فرش و دیگر چیزهای مشابه این سرویس را می خواهیم. این مقدمه ای می شود برای اینکه زندگی ما تغییر کند».[16]

ساده به رنگ آسمان (3)

تجارت

فاطمه مصطفایی (عطش)

چراغ مرثیه کن روشن امروز

تجارت می کند دل را تن امروز

ندارد مشتری احساس، گویا

شده دل ها ز سنگ و آهن امروز

صدای عشق گم شد در هیاهو

شده از بغض، دلْ آبستن امروز

هوای کوی لیلی را ربودند

ز مجنون سایه های رهزن امروز

دگر لیلی به چشم مست مجنون

همان چشم است و ابرو و تن امروز

ندارد خوبی لیلی بهایی

ندارد فرق او با هر زن امروز

فراموشش شده گویا منیژه

اسیر چاه مانده بیژن امروز

زلیخا هم پی حرّاج خویش است

نخواهد عشق یوسفْ دامن امروز

زمانی عشق ها اکسیر می کرد

طلا می کرد مس را، لیکن امروز

شده بی خاصیت، این عشق آخر

کجا و قدرت زر کردن امروز

همان دیوار کوی عشق حتی

ندارد نای سر بشکستن امروز

دگر این شعر را هم نیست تأثیر

شده این قلب ها بی روزن امروز

ساده به رنگ آسمان(4)

پرنده سیاه کوچک

ملیحه متغیر

آقای صبوری چشمانش را ریز کرده بود و با دقت به بدنه ماشین نگاه می کرد. بعد از کمی مکث گفت: «آقا بهروز، چند ساله؟» جلوتر رفتم و گفتم: «دو سالی بیشتر نیست خریدم، پیشکش.» آقای صبوری نگاه رضایتمندی به من کرد و گفت: «مدارک که همراتونه؟» با لبخند گفتم: «بله قربان، همه چیز همرامه».

وقتی از نمایشگاه آقای صبوری بیرون آمدم، باورم نمی شد که پرنده سیاه کوچکم را فروخته باشم. با شوق، یک تاکسی گرفتم و رفتم دم حجره آقاجون. آقاجون که زیاد خوش حال نشده بود من 206 را فروختم، مدام تسبیح می چرخاند و می گفت: «لااله الااللّه».

این پا اون پا کردم و گفتم: «آقاجون یه ده تومان کم دارم.» آقاجون سرش را بالا آورد و گفت: «خُب؟» گفتم: «قول می دم دو هفته دیگه بهتون پس بدم. اگه جور نشد، یه ماه دیگه.» آقاجون چشم غرّه ای به من رفت و گفت: «خوش غیرت، اگه راست می گی و می خوای پول خرج کنی، برو دست زنت رو بگیر و بیارش خونه.» گفتم: «آقاجون دوباره شروع نکنین. من و ثریا قرار گذاشتیم، شش ماه دیگه عروسی کنیم. خودش گفت که... .» آقاجون حرفم را قطع کرد و با صدای بلندتری گفت: «ماشینت رو هم اون طفل معصوم گفت که بری بفروشی و یه ماشین گرون تر بخری؟ اون وقت دستت پیش همه دراز باشه؟» کیفم را برداشتم و از حجره زدم بیرون. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که آقاجون گفت: «ببین بهروز، هروقت خواستی عروسی بگیری، بیا اینجا هر چقدر خواستی بهت پول قرض می دم، اما برای قرتی بازی، من به کسی پول نمی دم.» این دفعه این من بودم که زیر لب می گفتم: «لااله الااللّه».

از حجره آقاجون که بیرون آمدم، معطلش نکردم. سریع به امیرحسین زنگ زدم. او مشکل گشای فامیل بود. همیشه بی چک وچونه هرچقدر پول می خواستی، بهت قرض می داد، ولی این دفعه وقتی خانمش تلفنش را جواب داد و گفت که قلب درد، کار دستش داده و حالا هم خانه نشین شده، احساس کردم تیرم به سنگ خورده. پاشدم با یک دسته گل و فکّی پر از حرف های ملتمسانه، رفتم عیادت امیرحسین و ماجرا را به او گفتم. او هم در جواب من اصرار داشت که عباس سَرزن را به یاد بیاورم و من که خوب او را می شناختم، سعی می کردم امیرحسین را آرام کنم؛ چون دیگر تحمل چشم غرّه های سیمین خانم را نداشتم که شربت را دست امیرحسین می داد و حرف توی حرف می آورد تا ماجرای عباس سرزن و احمد خاوری و هرچه قرض و قوله هست، باعث نشود که قلب امیرحسین دوباره درد بگیرد. امیرحسین گفت که پنج میلیون از عباس سرزن طلبکارم که به هیچ صراطی مستقیم نیست و همیشه از دست من فراری است. اگر پول می خواهی، باید او را پیدا کنی و هرطور شده، طلبم را وصول کنی.

از خانه امیرحسین که بیرون آمدم، با خودم عهد کردم که عباس را از زیر سنگ هم که شده پیدا کنم. به همین خاطر، مستقیم به درِ خانه شان رفتم و خودم را به اسم یکی از دوستانش جا زدم که سال هاست او را ندیده است. زنش اصرار می کرد که به داخل بیایم، اما من ترجیح دادم بیرون منتظر عباس بمانم تا وقتی با او دست به یقه می شوم، زنش ما را نبیند. سرِ پیچ کوچه ایستادم و همه جا را زیر نظر داشتم. تا سرم را برگرداندم، عباس را دیدم که از کوچه پشتی به سمت خانه اش می رود. به طرفش دویدم و گفتم: سلام عباس آقا، کجایی؟ عباس که خوب می دانست من پسرخاله امیرحسین هستم، با احتیاط گفت: چاکرتم. جلوتر رفتم و دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم: «امیرحسین سلام رسوند.» عباس تا خواست لب باز کند، دروغکی گفتم: «این دفعه با مأمور اومدیم، تیر و تبارت رو می کشم جلوی چشات.» عباس نگاهش را به چشمانم دوخت و یک دفعه پا به فرار گذاشت و به سمت خانه نیمه کاره ای که در کنار خانه اش می ساختند، گریخت. من هم به دنبالش دویدم. از یک دیوار رفت بالا و پشت سرش را نگاه کرد. تا چشمش به من افتاد، قبل از اینکه از دیوار بپرد پایین، زیر لب به من ناسزا گفت. وقتی ناسزای او را شنیدم، بیشتر عصبانی شدم و با خودم شرط کردم که تا گیرش نیاورم و یک دست کتک جانانه به او نزنم، آرام نمی گیرم. به دنبال او از دیوار رفتم بالا. دیدم دارد از من دور می شود. من هم یک آجر از سر دیوار برداشتم و به سمت او پرت کردم. آجر، درست خورد پشت سرش و عباس با آه و ناله نقش زمین شد. از سر دیوار پریدم پایین و به طرف عباس دویدم. سر و گردن عباس غرق خون شده بود. با این احوال، سعی داشت بگریزد. ترسیده بود. من هم ترسیده بودم. تا به طرفش رفتم، چون قدرتی برای بالا رفتن از دیوار نداشت، شروع کرد به فریاد کشیدن. خواستم آرامش کنم، گفتم: «داد نزن بیا برسونمت درمونگاه.» ولی او همچنان فریاد می کشید، تا اینکه بی حال شد و بر روی زمین افتاد.

همه دورو برمان را گرفته بودند و نُچ نچشان به هوا بود. تا به خودم آمدم، دیدم داخل کلانتری هستم و حرف از بیمارستان و عباس است. چند تا شاهد هم داشتم و این جمله رو که «به خدا نمی خواستم صدمه ای به او بزنم»، هیچ کس نمی شنید. احساس خیلی بدی داشتم. چقدر در آن لحظه دلم برای ثریا تنگ شده بود، برای آقاجون. همه چیز از یک هفته پیش شروع شده بود که به سرم زد مدل ماشینم را عوض کنم. راستش در فامیل، مدل ماشین بهرام از همه بالاتر بود و همه ماشین او را گُل می زدند و برای جشن ها می بردند، ولی من دوست داشتم پنج شش ماه دیگر در جشن عروسی ام ماشین خودم را گل بزنم.. . چه حرف های پوچی. حالا من در کلانتری هستم و یک نفر در بیمارستان، که معلوم نیست جان سالم به در ببرد یا نه! کاش دوباره با آن پرنده سیاه کوچک، عصرهای پنجشنبه می رفتم دنبال ثریا و کلی بگوبخند راه می انداختیم و بعد برمی گشتیم خانه و آش می خوردیم و مادر برایمان اسپند دود می کرد.

بعضی وقت ها بی دلیل زندگی را به کام خودمان تلخ می کنیم. فکر می کنم اگر شب عروسی، همان 206 سیاه خودم را گل می زدم، خیلی بهتر از این بود که حالا به آقاجون و مادر و مهم تر از همه به ثریا خبر بدهند که بهروز بازداشت شده است. وقتی فکرش را می کنم که چه بر سر عباس می آید، چشمانم سیاهی می رود.

در این افکار بودم که نگهبان داد زد: «بهروز سلطانی!» پریدم پشت در و گفتم: «منم، بهروز سلطانی منم.» آقاجون آمده بود؛ آقاجون و ثریا. ثریا گریه می کرد و آقاجون لبخند غمگینی به لب داشت. چقدر وجودشان غنیمت بود. دلم می خواست همه دنیا را می دادم، ولی لحظه ای در کنار آنها بودم. به سمت آنها دویدم. بعد از چاق سلامتی، آقاجون گفت که عباس به هوش آمده و حال مساعدی دارد. او گفت که خرج بیمارستان و هرچیز دیگری که باید بابت این خسارت بپردازد، پرداخته است. او گفت که فقط جای من در خانه خالی است و اینکه اگر بخواهم، می تواند با آقای صبوری صحبت کند تا ماشین را با همان قیمت به من برگرداند. او می گفت، و من دیگر زیر لب «لااله الاالله» نمی گفتم. حرف های او به من آرامش می داد. خدا را به خاطر این همه آرامش شکر کردم. خدا را شکر کردم که بار دیگر با ثریا سوار پرنده سیاه کوچکمان می شویم و به خانه برمی گردیم و مادر مثل همیشه برایمان اسپند دود می کند... .

پی نوشت ها:

[1]. پیام مقام معظّم رهبری به گردهمایی سراسری فرماندهان بسیج، به مناسبت سالروز انتشار پیامبر رهبر فقید انقلاب برای تشکیل بسیج مستضعفان و گرامیداشت هفته بسیج، 2/9/1368.

[2]. بیانات مقام رهبری در خطبه های نماز عید فطر، 15/9/1381.

[3]. مطلع عشق، (گزیده ای از رهنمودهای حضرت آیت الله خامنه ای به زوج های جوان)، گردآورنده: محمدجواد حاج علی اکبری، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص 100.

[4]. همان.

[5]. همان، ص 98.

[6] همان، ص 99.

[7]. همان، ص 98.

[8]. همان.

[9]. همان.

[10]. همان، ص 100.

[11]. سیرت آفتاب، گردآورنده و ناشر: مؤسسه فرهنگ قدر ولایت، تهران، ج 1، ص 71.

[12]. معصومه عیوضی، سیمای رهبری، تهران، معاونت آموزش و نیروی انسانی سازمان نهضت سوادآموزی، ص 20.

[13]. سیرت آفتاب، ج 1، ص 83.

[14]. اسدالله محمدی نیا، خاطراتی از رهبر فرزانه انقلاب برای جوانان، قم، سبط اکبر، ص 30.

[15]. حسن صدری مازندرانی، گل های باغ خاطره، قم، میراث ماندگار، ص 43.

[16]. همان، ص 70.

 


نوشته شده در جمعه 17 آذر 1391 توسط بهرنگ امینی
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
نظر سنجی
ابر برجسب ها
آمار سایت
Blog Skin